تبليغاتX
آوای شباویز


آوای شباویز

هميشه از ديوار مي‌گفتي

به ديدارم بيا

خانه‌اي از ديوار ساخته‌ام

خانه‌اي فقط از ديوار، با دست خويش ساختن، زنداني و زندانبان، هر دو در «قلمرو» پيله‌اي از تنهايي...

كليد را به من مي‌دهي

در قفل مي‌شكند

برمي‌گردم

تو نيستي

چنگي كه دل را در خود مي‌فشارد و شعر ديگري در درون فرود مي‌آيد.

وقتي نيمه‌ام به خانه مي‌رسد

مي‌بيند

ديوارها، تو را

از من گرفته‌اند
.
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 13:10 توسط زهرا| |

                                              

حکایت بارانی بی امان است

اینگونه که من دوستت می دارم

شوریده و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزابها

به بیراهه و راه ها تاختن

بی تاب ، بی قرار

دریایی جستن

و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل

که همواره

فراموش می شود

حکایت بارانی بی قرار است

اینگونه که من دوستت می دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:20 توسط زهرا| |

 

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام

آن قدر زیاد با

سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام

آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام

که

دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 16:49 توسط زهرا| |

 

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد


گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست                                    

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15:5 توسط زهرا| |

        

  اتاق

 

در اطراف خانه‎ي من

آن کس که به ديوار فکر مي‎کند

آزاد است

آن کس که به پنجره

غمگين

و آن که به جستجوي آزادي‎ است

ميان چارديوار نشسته

مي‎ايستد

چند قدم راه مي‎رود

نشسته

مي‎ايستد

چند قدم راه مي‎رود

نشسته

مي‎ايستد

چند قدم...

 

حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!

حالا

چه برسد به او

که

نشسته

مي‎ايستد...

نه!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 14:29 توسط زهرا| |

درست مثل فنجان قهوه

که ته می‌کشد

پنجره

کم‌کم از تصویر تو

تهی می‌شود

حالا

من مانده‌ام و

پنجره‌ای خالی و

فنجان قهوه‌ای

که از حرف‌های نگفته

پشیمان است.

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:38 توسط زهرا| |

دلم چای دودی می خواد

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 13:51 توسط زهرا| |

 

خار بوته کنار کوير جست و جو باش

تا سايه من ٬ زخم دار و خون آلود

به هزاران تيغ نگاه آفتاب بار تو آويزد . . .

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:0 توسط زهرا| |

 
کنار ِ جهان ِ مهربان

به مورمور ِ اغواگر ِ برکه می‌نگرم،

چشم بر هم می‌نهم
 
و برانگیخته از بلوغی رخوتناک

به دعوت ِ مقاومت‌ناپذیر ِ آب

محتاطانه

به سایه‌ی سوزان ِ اندام‌اش

انگشت فرومی‌برم.
 

 
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 10:52 توسط زهرا| |

 
آن کس که دوست دارد ، مورد محبت نيست

آن کس که مورد محبت است ، خود دوست ندارد

آن کس که دوست دارد و مورد محبت است

يک روز دير يا زود از عشق خود جدا می شود

آدمی رنج می برد ، ديگری را مي رنجاند

و از اين دو تن بدبخت تر هميشه آن کسی نيست که رنج می برد
 

    برگرفته از کتاب ژان کریستف اثر رومن رولان

 


نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 12:21 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin