آوای شباویز
حکایت بارانی بی امان است اینگونه که من دوستت می دارم شوریده و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزابها به بیراهه و راه ها تاختن بی تاب ، بی قرار دریایی جستن و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن چون خونی در دل که همواره فراموش می شود حکایت بارانی بی قرار است اینگونه که من دوستت می دارم آن قدر زیاد خوابت را دیدهام آن قدر زیاد با سایهات راه رفته ام، حرف زدهام آن قدر سایهات را دوست داشتهام که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده... آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش بافته بس شعله ی زر تار پودش باد باغ نومیدان باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید خنده اش خونی ست اشک آمیز پادشاه فصلها ، پاییز اتاق در اطراف خانهي من آن کس که به ديوار فکر ميکند آزاد است آن کس که به پنجره غمگين و آن که به جستجوي آزادي است ميان چارديوار نشسته ميايستد چند قدم راه ميرود نشسته ميايستد چند قدم راه ميرود نشسته ميايستد چند قدم... حتي تو هم خسته شدي از اين شعر! حالا چه برسد به او که نشسته ميايستد... نه! درست مثل فنجان قهوه که ته میکشد پنجره کمکم از تصویر تو تهی میشود حالا من ماندهام و پنجرهای خالی و فنجان قهوهای که از حرفهای نگفته پشیمان است. خار بوته کنار کوير جست و جو باش تا سايه من ٬ زخم دار و خون آلود به هزاران تيغ نگاه آفتاب بار تو آويزد . . . برگرفته از کتاب ژان کریستف اثر رومن رولان
به ديدارم بيا
خانهاي از ديوار ساختهام
خانهاي فقط از ديوار، با دست خويش ساختن، زنداني و زندانبان، هر دو در «قلمرو» پيلهاي از تنهايي...
كليد را به من ميدهي
در قفل ميشكند
برميگردم
تو نيستي
چنگي كه دل را در خود ميفشارد و شعر ديگري در درون فرود ميآيد.
وقتي نيمهام به خانه ميرسد
ميبيند
ديوارها، تو را
از من گرفتهاند .

باغ بی برگی روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
به مورمور ِ اغواگر ِ برکه مینگرم،
چشم بر هم مینهم
به دعوت ِ مقاومتناپذیر ِ آب
محتاطانه
به سایهی سوزان ِ انداماش
انگشت فرومیبرم.
آن کس که مورد محبت است ، خود دوست ندارد
آن کس که دوست دارد و مورد محبت است
يک روز دير يا زود از عشق خود جدا می شود
آدمی رنج می برد ، ديگری را مي رنجاند
و از اين دو تن بدبخت تر هميشه آن کسی نيست که رنج می برد
| Design By : Night Skin |


