|
آوای شباویز |
ما آبستنِ امیدِ فراوان بودهایم، دریغا که به روزگارِ ما کودکان مُرده به دنیا میآیند ...
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 11:26 ] [ زهرا ]
[ ]
نظر در تو می کنم ای بامداد که با همه جمع چه تنها نشسته ای!
_تنها نشسته ام؟ نه که تنها فارغ از من و از ما نشسته ام. نظر در تو می کنم ای بامداد که چه ویران نشسته ای!
_ویران؟ ویران نشسته ام ؟ آری و به چشم انداز ِ امید آباد ِخویش می نگرم
_نظر در تو می کنم ای بامداد که تنها نشسته ای کنا ردریچه ی خردت.
_آسمان من آری سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.
_نظر در تو می کنم ای بامداد که اندُه گنانه نشسته ای کنار دریچه ی خردی که بر آفاق ِ مغربی می گشاید.
_من و خورشید را هنوز امید دیداری هست هر چند روز ِمن آری به پایان خویش نزدیک می شود.
_نظر در تو می کنم ای بامداد...
[ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 11:0 ] [ زهرا ]
[ ]
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم ...
[ شنبه 11 تیر1390 ] [ 11:11 ] [ زهرا ]
[ ]
گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ناخوداگاه لبخندی بر لبانت می نشاند دوست دارم این لبخند های بیگاه ... و این بعضی ها را ... [ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 13:31 ] [ زهرا ]
[ ]
بیا، که بیتو مرا برگ زندگانی نیست بیا، که بیتو ندارم سر بقا ای دوست اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد من غریب ندارم مگر تو را ای دوست چه کردهام که مرا مبتلای غم کردی؟ چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟ کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟ که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل فتادهام به کف محنت و بلا ای دوست [ پنجشنبه 16 دی1389 ] [ 10:42 ] [ زهرا ]
[ ]
نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم
نه چراغی است دل من که به بادی میرد دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم
(ه.ا.سایه) [ چهارشنبه 21 بهمن1388 ] [ 13:47 ] [ زهرا ]
[ ]
بگذار همه بدانند ، هنوز هر مردی آنچه دوست دارد را می کُشد ؛ برخی با يک نگاه تلخ ، برخی با يک تعريف بيجا ، نامرد با بوسه ، و مرد با شمشير... [ شنبه 3 بهمن1388 ] [ 16:43 ] [ زهرا ]
[ ]
خیالت ساده دل تر بود با ما از تو یک روتر من این ها هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم
[ شنبه 3 بهمن1388 ] [ 13:57 ] [ زهرا ]
[ ]
هميشه از ديوار ميگفتي به ديدارم بيا خانهاي از ديوار ساختهام خانهاي فقط از ديوار، با دست خويش ساختن، زنداني و زندانبان، هر دو در «قلمرو» پيلهاي از تنهايي... كليد را به من ميدهي در قفل ميشكند برميگردم تو نيستي چنگي كه دل را در خود ميفشارد و شعر ديگري در درون فرود ميآيد. وقتي نيمهام به خانه ميرسد ميبيند ديوارها، تو را از من گرفتهاند . [ دوشنبه 25 آبان1388 ] [ 13:10 ] [ زهرا ]
[ ]
حکایت بارانی بی امان است اینگونه که من دوستت می دارم شوریده و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزابها به بیراهه و راه ها تاختن بی تاب ، بی قرار دریایی جستن و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن چون خونی در دل که همواره فراموش می شود حکایت بارانی بی قرار است اینگونه که من دوستت می دارم
[ پنجشنبه 7 آبان1388 ] [ 11:20 ] [ زهرا ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |